مرز بین وفاداری و خیانت و عشق و نفرت اینقدر باریکه الان خودمم نمیفهمم چی خیانته چی نیست
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
آخر شب که دیگه موقع رسیدن بود
مادرش تعارف کرد ک خانواده ات اومدن تهران
به ما خبر بده دعوتشون کنیم
منم تو تعارف گفتم باشه چشم
یهو برگشت گفت که چیه الکی مهمونی میذارین
اگه بذارین من نمیام و
هنوز زوده و این حرفا و ....
واقعیت خیلی خیلی دلم شکست از برخوردش
ولی کاری ازم برنمی اومد
شبش اومد پیشم
سعی کرد از دلم دربیاره و ....
فرداش رفتیم بیرون که بعدا مینویسم
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری
برچسب:
نویسنده: روژان قنبری